حكيم ابوالقاسم فردوسى
176
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
آسمان و سرنوشت را بهانه آورى . اينك دو تن از نامداران دلاور سپاه توران به آن راه رفتهاند كه از بزرگان نژادهء سپاه تورانند و از هومان و پيران نيز دلاورترند . گستهم به جنگ آن دو تن رفته است ، ليك نبايد كه بر او شكست آيد . بدان كه اگر آن رادمرد از ميان سپاه ما گم گردد ، ديگر همهء اين پيروزى و كام ما جاى خود را به درد خواهد داد . چون گودرز گفتار آن پهلوان نامجوى را بشنيد ، سخنانش را بپسنديد . پس چندى در آن باره بيانديشيد و سرانجام با آنچه كه بيژن بگفت ، همداستان گشت . پس آن سالار شاه به پهلوانان گفت : هر كسى از شمايان كه جوياى نام و گاه است ، بايد از پسِ گستهم بتازد و در برابر دشمن ، او را يار باشد . ليك هيچ يك از سپاهيان ، تن آسوده و اندوهخوار نبودند . پس پاسخى ندادند . بيژن كه چنين ديد ، به گودرز گفت : همانا كه هيچ كس بجز من ، او را فريادرس نباشد . هيچيك از پهلوانان از جان خويش سير نگشتهاند كه در اين كار پيش گام شوند . ولى من كه از كار او دلم پر از درد و رخسارم پر از اشك است ، بايد بروم . گودرز به دو گفت : اى شيرمرد ، تو سرد و گرم گيتى را نيآزمودهاى . اى پسر ، نمىبينى كه ما پيروز گشتهايم ؟ پس به اين كار مشتاب ، بدان كه گستهم بر ايشان چيره گردد و سر و تاج و تخت آنها را بستاند . اكنون بگذار تا سوارى را بسان شير دژم از پى گستهم بفرستم تا در هنگام نبرد ، يار او گردد و سر دشمنان را به خاك آورد . ليك بيژن گفت : اى پهلوان سراسر گيتى ، اكنون كه او زنده است ، بايد ياريش كرد نه آن هنگام كه گَرد از جانش برآورند . اگر گستهم در آن كارزار كشته شود ، ديگر كار بر مىگردد . پس بفرماى تا من كمر را سخت براى پاسدارى از او ببندم . ولى اگر اين چنين بگويى كه مرو ، بدان كه من با اين دشنهء آبگونم ، سرم را ببُرم . زيرا كه من پس از مرگ او ديگر زندگانى را نمىخواهم . پس بهانه مجوى . گودرز كه چنين شنيد ، به بيژن گفت : اينك كه بر جان خويش مهربان نيستى و از كارزار سير نمىگردى ، پس بشتاب و كمر ببند و آماده شو و سر نيز مخاران . براستى كه دلت بر پدرت نمىسوزد كه اين چنين هر دَم جگرش را مىسوزانى . با اين جنگ جستن خود ، خاك را از سر